من زنده ام
روزی که دوره آموزش سربازی تمام شد نشستیم پای صحبت فرمانده گروهانمان
فرماندهی که همسن خودمان بود ، ستواندم دانشگاه افسری
در مورد رسته اش میگفت ( گرایش شغلی در ارتش ) که رسته پیاده را انتخاب کرده بود .
انتخاب اول.
و در مورد دوستانش میگفت که رسته آجودانی ( کارگزینی در ارتش ) را انتخاب کرده بودند و حتی سرهنگش چون کارش گیر بود پاچه خاری اشان را میکرد و . . .
ولی او از انتخاب خود پشیمان نبود
رسته پیاده را دوست داشت
سختیهای آنرا دوست داشت و میگفت :
هر روز دست و پنجه نرم کردن با مشکلات به وی احساس زنده بودن میدهد.
و چه احساس زیبایی
احساسی که من اکنون درکش میکنم
من زنده ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 22 توسط بهنام
|
من تا بحال سه تا وبلاگ داشتم.